نویسنده موضوع: کوتاه و خواندنی  (دفعات بازدید: 108676 بار)

آفلاین Shahryar

  • مدیر انجمن
  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 1090
  • -دریافت شده: 1602
  • ارسال: 1674
  • جنسيت : پسر
    • ديدن مشخصات
    • Glog
  • رشته: مهندسی کامپیوتر
  • سال ورود: 1386
کوتاه و خواندنی
« : ژانویه 31, 2008, 09:30:36 am »
مهندسي و مدیريت
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱ ٨' ۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱ ' ۲۱ ﹾ۳۷ هستید .
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
انیشتین: دو چیز بی نهایت هستند:جهان و حماقت بشر. البته من از بی نهایت بودن جهان مطمئن نیستم

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین *مسافـــــــــــــــــــــــر*

  • مدیر اسبق
  • کاربر درجه یک
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 642
  • -دریافت شده: 801
  • ارسال: 648
  • جنسيت : پسر
  • العـــــــــبد
    • ديدن مشخصات
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #1 : فوریه 02, 2008, 08:42:48 pm »
 ;)قطعا شهریار جان تو هم فیلسوف هستی :) ;)
          :flower:  
راستگویی امانت زبان و زینت ایمان است
  :flower:    

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین Shahryar

  • مدیر انجمن
  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 1090
  • -دریافت شده: 1602
  • ارسال: 1674
  • جنسيت : پسر
    • ديدن مشخصات
    • Glog
  • رشته: مهندسی کامپیوتر
  • سال ورود: 1386
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #2 : فوریه 03, 2008, 12:23:07 pm »
بی خیال بابا  :D
عین این تاپیک رو دولپر سنتر دیدم گفتم اینجا هم بزارم این تیپ داستانو رو یه جا جمع کنیم
انیشتین: دو چیز بی نهایت هستند:جهان و حماقت بشر. البته من از بی نهایت بودن جهان مطمئن نیستم

آفلاین behrad

  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 563
  • -دریافت شده: 738
  • ارسال: 896
    • ديدن مشخصات
    • بيا و پرده اي در ساز من باش
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #3 : فوریه 04, 2008, 08:10:36 pm »
ino bekhunin bahale!
badesh nazaretuno begin!
love is really so beautiful !!

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین Shahryar

  • مدیر انجمن
  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 1090
  • -دریافت شده: 1602
  • ارسال: 1674
  • جنسيت : پسر
    • ديدن مشخصات
    • Glog
  • رشته: مهندسی کامپیوتر
  • سال ورود: 1386
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #4 : فوریه 05, 2008, 07:52:36 am »
خیلی جالب بود
انیشتین: دو چیز بی نهایت هستند:جهان و حماقت بشر. البته من از بی نهایت بودن جهان مطمئن نیستم

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین behrad

  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 563
  • -دریافت شده: 738
  • ارسال: 896
    • ديدن مشخصات
    • بيا و پرده اي در ساز من باش
پاسخ : کتاب فیزیک هالیدی جلد2 (pdf)
« پاسخ #5 : فوریه 13, 2008, 12:16:24 am »
baro bach nazareshuno began!
love is really so beautiful !!

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین Shahryar

  • مدیر انجمن
  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 1090
  • -دریافت شده: 1602
  • ارسال: 1674
  • جنسيت : پسر
    • ديدن مشخصات
    • Glog
  • رشته: مهندسی کامپیوتر
  • سال ورود: 1386
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #6 : اوت 11, 2008, 05:46:43 pm »
دلبستگی رنج است.و هر چه به چیزها و آدمها دلبسته تر باشیم در رنج تریم.دلبستگی چون آب شوریست که هر چه بیشتر بخوریم تشنه تر می شویم.

وقتی نوزاد بودیم هیچ دلبسته نبودیم.اما بشدت نیازمند بودیم.آمده بودیم که بی نیازی را بیاموزیم و دلبستگی به نیازها را آموختیم.آمدیم تا نیازهایمان را چاشنی جشن زندگی کنیم و دلبستگی ها مزید نیازهایمان شد،تا بجنگیم.
انکار نیاز،آن را به انحراف می برد،خیره سرترش می کند.چه کسی انکار می کند که همه نیازها و خصوصیات ما در کودکی زیبا بود،اما چگونه چنین زشت شد؟جز به واسطه انکار یا هدایتی که هیچ نبود جز گمراهی.

معنانی چگونه خلق می شوند؟چرا کلماتی معین معانی متفاوت پیدا می کنند؟می گوئیم،سگ،در ذهن گروهی حیوانی زیبا و وفادار نقش می شود و ذهن گروهی دیگر حیوانی خطرناک و کثیف.آیا ملاک فرهنگ لغت هاست یا تجربه های شخصی ما،فرهنگ لغت معنای تحت الفظی را در نظر دارد.اما زندگی واقعیست،تحت الفظی نیست.

همه ما کودکان زلالی بودیم.لوح هائی سفید،اما دیگران بر ما نوشتند.البته همه تلاش آنها زیبا نوشتن بود،ما محصول زیباترین نوشته دیگران بر لوح جان خودیم!آیا جای تاسف کمیست؟بر لوح عزیزترین های خود چه می نویسیم؟جز آنچه فقط به خیال خام خود،تصور بر درستیش داریم!آیا وقت آن نیست که دست از خوش خیالی برداریم؟آیا وقت آن نیست که گوهر جان را از حب و بغض های مسموم دریابیم؟

آیا وقت آن نشده آموزش را سم زدائی بکنیم؟آیا اینهمه شواهد تلخ گواه سمی بودن آموزش نیست؟

خدا همیشه و همواره با ماست،با همه ما،خدا همانقدر در آفریقاست که در آسیا و اروپا،در آمریکا.جائی از حضور ناب خدا خالی نیست.خدا آگاهیست.توانائیست.عشق است.احساس است.زندگیست.و آنچه مانع ادراک ما از خداست.توهم دانستن است.نه جهل.کودکان جاهلند.اما نمی جنگند.زشت نیستند.زیبایند.اما دیری نمیگذرد که می شوند دانایانی مدعی،چون ما.

بیائید به ادعای دانستن و فهم خود عمیق تر شویم.بیائیم تا رسالت "خود" بودن را در یابیم تا تجلی گاه حضور مست خدا شویم.بیائیم عمیقا درک کنیم که هیچ کس برتر نیست،هیچ کس پست تر نیست،آنچه ما به آن غره ایم،وهم است.از دانسته تا داشته،در اوج ها چه بر سر این دانسته ها و داشته های عزیز ما می آید؟آنگاه که در اوج خطریم،در اوج رنج یا لذتیم؟زندگی تنها در اوج ها حضور دارد.این با ماست که در اوج رنج باشیم یا لذت.و البته که لذت هر چه بی دلیل تر باشد،نابتر است.البته که رنج سایه شوم لذتی کور است.و چه کسی میتواند مسئول رنج ما باشد جز خود ما؟بیا به لذتهای خود بینا شویم تا سایه شوم رنج،چون وهمی که نیست،محو شود.
انیشتین: دو چیز بی نهایت هستند:جهان و حماقت بشر. البته من از بی نهایت بودن جهان مطمئن نیستم

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین ADEL

  • VIP
  • کاربر درجه یک
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 813
  • -دریافت شده: 1132
  • ارسال: 693
  • جنسيت : پسر
    • ديدن مشخصات
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #7 : اوت 11, 2008, 07:56:15 pm »
عالی بود شهریار من که واقعا لذت بردم. خصوصا از پاراگراف آخر.
رفتم دنبال یه جمله برای امضا به سکوت رسیدم

آفلاین Amir

  • مدیر بخش اخبار
  • مدیر بخش
  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 669
  • -دریافت شده: 970
  • ارسال: 1227
    • ديدن مشخصات
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #8 : اوت 11, 2008, 10:44:09 pm »
می بینم که همگی زدتد تو خط فیلسوف بازی  :yes:
به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم

آفلاین MaryamS

  • کاربر فعال
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 200
  • -دریافت شده: 171
  • ارسال: 124
  • جنسيت : دختر
    • ديدن مشخصات
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #9 : اوت 12, 2008, 12:22:30 am »
فوق العاده بود.
چه تصور کنید که می توانید چه نمی توانید، حق با شماست!

آفلاین *مسافـــــــــــــــــــــــر*

  • مدیر اسبق
  • کاربر درجه یک
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 642
  • -دریافت شده: 801
  • ارسال: 648
  • جنسيت : پسر
  • العـــــــــبد
    • ديدن مشخصات
غم و شادی
« پاسخ #10 : اوت 22, 2008, 08:13:56 pm »
غم و شادی

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

 از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را به من دادی؟ و خدا فرمود: بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!
          :flower:  
راستگویی امانت زبان و زینت ایمان است
  :flower:    

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین *مسافـــــــــــــــــــــــر*

  • مدیر اسبق
  • کاربر درجه یک
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 642
  • -دریافت شده: 801
  • ارسال: 648
  • جنسيت : پسر
  • العـــــــــبد
    • ديدن مشخصات
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #11 : اوت 22, 2008, 08:52:50 pm »
روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. '' آیا این تبر توست؟'' هیزم شکن جواب داد: '' نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نهفرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه)
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟
'' هیزم شکن فریاد زد آره ''
فرشته عصبانی شد. '' تو تقلب کردی، این نامردیه
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز '' نه'' میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. وباز هم اگه به کاترین زتاجونز ''نه'' میگفتم تو میرفتی و با زن خودم میاومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی امافرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همیندلیل بود که این بار گفتم آره .
          :flower:  
راستگویی امانت زبان و زینت ایمان است
  :flower:    

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین *مسافـــــــــــــــــــــــر*

  • مدیر اسبق
  • کاربر درجه یک
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 642
  • -دریافت شده: 801
  • ارسال: 648
  • جنسيت : پسر
  • العـــــــــبد
    • ديدن مشخصات
یکی از راه های ازدواج کردن(کوتاه وخواندنی)
« پاسخ #12 : اوت 31, 2008, 11:55:19 pm »
یکی از راه های ازدواج کردن


پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است

پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد :

پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم

بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مدير عامل بانک جهاني است

بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مدير عامل بانک جهاني مي رود

پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مدير عامل سراغ دارم

مدير عامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!

پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!

مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگذينيد.
          :flower:  
راستگویی امانت زبان و زینت ایمان است
  :flower:    

مشاهده ی تمام کاربرانی که به پست شما سپاس گفته اند


آفلاین Shahryar

  • مدیر انجمن
  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 1090
  • -دریافت شده: 1602
  • ارسال: 1674
  • جنسيت : پسر
    • ديدن مشخصات
    • Glog
  • رشته: مهندسی کامپیوتر
  • سال ورود: 1386
درسی از ادیسون :
« پاسخ #13 : سپتامبر 17, 2008, 07:27:40 pm »
اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه ميكرد...
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!!حيرت آور است!!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد:پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد
انیشتین: دو چیز بی نهایت هستند:جهان و حماقت بشر. البته من از بی نهایت بودن جهان مطمئن نیستم

آفلاین behrad

  • کاربر متخصص
  • *
  • سپاس
  • -اهدا شده: 563
  • -دریافت شده: 738
  • ارسال: 896
    • ديدن مشخصات
    • بيا و پرده اي در ساز من باش
پاسخ : کوتاه و خواندنی
« پاسخ #14 : سپتامبر 17, 2008, 09:19:24 pm »
واقعا فقط تشکر منو راضی نکرد!
درس خیلی بزرگیه!
love is really so beautiful !!