صفحه: 1 2 [3] 4 5 ... 27
 
نويسنده موضوع: کوتاه و خواندنی  (دفعات بازدید: 24554 بار)
Ali
کاربر حرفه ای
*
آفلاین آفلاین

رشته: Software Engineer
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 476

تشكر
-اهدا شده: 635
-دريافت شده: 475



ديدن مشخصات
« پاسخ #30 : اکتبر 13, 2008, 03:07:45 pm »

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد.من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم .....

براي اين پست, 12 كاربر تشکر کرده اند
snФɯɥФɯ, Shahryar, MaryamS, Amir, *مسافـــــــــــــــــــــــر*, taban, S_K, Mort3ZA, Mahdi_shahed, دنیابانو, morteza.z, MAYA
« آخرين ويرايش: اکتبر 13, 2008, 03:13:36 pm توسط Ali » خارج شده است
snФɯɥФɯ
مدیر اسبق
کاربر متخصص
*
آفلاین آفلاین

رشته: مهندسی کامپیوتر
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 995

تشكر
-اهدا شده: 311
-دريافت شده: 1150


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #31 : اکتبر 13, 2008, 11:54:17 pm »

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي كشاورزي بود. به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. كشاورز براندازش كرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يك به يك آزاد ميكنم، اگر توانستي دم یکی از اين سه گاو را بگيري، مي تواني با دخترم ازدواج كني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي كه تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنكردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميكوبيد، خرخر ميكرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم كه باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز كرد… اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه…

براي اين پست, 5 كاربر تشکر کرده اند
ADEL, MaryamS, Amir, taban, S_K
خارج شده است
tabarsa
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

رشته: مهندسی کامپیوتر
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 9

تشكر
-اهدا شده: 22
-دريافت شده: 60



ديدن مشخصات
« پاسخ #32 : اکتبر 14, 2008, 06:49:49 pm »

به نام خدا
( طناب ) Rope The
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند:
“خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

براي اين پست, 11 كاربر تشکر کرده اند
amanolahi, Shahryar, snФɯɥФɯ, taban, MaryamS, S_K, dalvand, yeganeh, Mahdi_shahed, morteza.z, MAYA
خارج شده است
Ali
کاربر حرفه ای
*
آفلاین آفلاین

رشته: Software Engineer
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 476

تشكر
-اهدا شده: 635
-دريافت شده: 475



ديدن مشخصات
« پاسخ #33 : اکتبر 15, 2008, 01:35:57 pm »

 کشاورزی الاغ پيری داشت که يه روز اتفاقی افتاد توی يک چاه بدون آب !! کشاورز ، هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از توی چاه بيرون بياره . براي اينکه حيوون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ريختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش رو می تکوند و زير پاش می ريخت و وقتی خاک زير پاش بالا می آمد سعی می کرد بره روی خاکها . روستایی‌ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ی چاه رسيد و بيرون اومد !!!

***
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما می ريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم :

اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن

دوم اينکه از مشکلات سکویی بسازيم برای صعود


براي اين پست, 5 كاربر تشکر کرده اند
snФɯɥФɯ, ADEL, MaryamS, tabarsa, Mahdi_shahed
خارج شده است
MaryamS
کاربر فعال
*
آفلاین آفلاین

رشته: نرم افزار
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 124

تشكر
-اهدا شده: 205
-دريافت شده: 171



ديدن مشخصات
« پاسخ #34 : اکتبر 15, 2008, 03:47:20 pm »

دنیای عجیبی است ، آنانکه دوستشان داریم دوستمان ندارند

آنانکه دوستمان دارند دوستشان نداریم

آنانکه دوستمان دارند و دوستشان داریم  به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسیم و این رنج است زندگی یعنی این ...!

دکتر علی شریعتی


براي اين پست, 7 كاربر تشکر کرده اند
taban, Ali, dalvand, yeganeh, Mahdi_shahed, S_K, دنیابانو
« آخرين ويرايش: اکتبر 30, 2008, 10:37:46 pm توسط MaryamS » خارج شده است
MaryamS
کاربر فعال
*
آفلاین آفلاین

رشته: نرم افزار
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 124

تشكر
-اهدا شده: 205
-دريافت شده: 171



ديدن مشخصات
« پاسخ #35 : اکتبر 15, 2008, 04:21:11 pm »

سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم !! crybaby

براي اين پست, 7 كاربر تشکر کرده اند
ADEL, taban, Ali, ZaHrA, S_K, Mahdi_shahed, sepideh.gh
خارج شده است
ADEL
VIP
*
آفلاین آفلاین

رشته: کامپیوتر
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 681

تشكر
-اهدا شده: 849
-دريافت شده: 1160


ديدن مشخصات
« پاسخ #36 : اکتبر 15, 2008, 04:28:03 pm »

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

براي اين پست, 3 كاربر تشکر کرده اند
MaryamS, Ali, Mahdi_shahed
خارج شده است
taban
کاربر تازه وارد
*
آفلاین آفلاین

رشته: کامپیوتر
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 48

تشكر
-اهدا شده: 178
-دريافت شده: 190



ديدن مشخصات
« پاسخ #37 : اکتبر 15, 2008, 04:33:17 pm »

چهار نفر بودند بنامهای همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس
یك كار مهم وجود داشت كه میبایست انجام می شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه كس میدونست كه یك كسی آن را انجام خواهد داد
هر كسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ كس آن را انجام نداد
یك كسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینكه این وظیفه همه كس بود.
همه كس فكر میكرد هر كسی نمیتواند آن را انجام دهد اما هیچ كس نفهمید كه هر كسی آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام این شد كه همه كس یك كسی را برای كاری كه هر كسی نمی توانست انجام دهد و هیچ كس انجام نداد سرزنش كرد.

براي اين پست, 6 كاربر تشکر کرده اند
MaryamS, ADEL, Shahryar, Mort3ZA, dalvand, Mahdi_shahed
خارج شده است
taban
کاربر تازه وارد
*
آفلاین آفلاین

رشته: کامپیوتر
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 48

تشكر
-اهدا شده: 178
-دريافت شده: 190



ديدن مشخصات
« پاسخ #38 : اکتبر 16, 2008, 12:40:08 am »

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با یكدیگر صحبت می‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌كردند و كودكان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌كرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپری شد.

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌كرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف كند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند...

براي اين پست, 7 كاربر تشکر کرده اند
snФɯɥФɯ, amanolahi, Ali, MaryamS, Mahdi_shahed, tabarsa, MAYA
خارج شده است
ZaHrA
مدیر اسبق
کاربر فعال
*
آفلاین آفلاین

رشته: Computer
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 149

تشكر
-اهدا شده: 165
-دريافت شده: 162


ديدن مشخصات
« پاسخ #39 : اکتبر 16, 2008, 03:30:51 pm »

همین الان لیوان هاتون را زمین بگذارید...!

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' کارتان به بیمارستان خواهد کشید ....... و همه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت : دقیقا' مشکلات زندگی هم مثل همین است . اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید.

زندگی کن.... زندگی همینه

براي اين پست, 4 كاربر تشکر کرده اند
Ali, MaryamS, S_K, tabarsa
خارج شده است
dalvand
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

رشته: کامپیوتر
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 4

تشكر
-اهدا شده: 32
-دريافت شده: 30


ديدن مشخصات
« پاسخ #40 : اکتبر 17, 2008, 09:54:50 pm »

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرک پرسيد:«ببخشين خانم! شما کاغذ باطله دارين»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم يک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپايى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم کنند. بعد يک فنجان شيرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زير چشمى ديدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه کرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين»؟!

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يک شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپايى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم که هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

براي اين پست, 9 كاربر تشکر کرده اند
taban, ADEL, amanolahi, snФɯɥФɯ, ZaHrA, Ali, MaryamS, tabarsa, sepideh.gh
خارج شده است
Ali
کاربر حرفه ای
*
آفلاین آفلاین

رشته: Software Engineer
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 476

تشكر
-اهدا شده: 635
-دريافت شده: 475



ديدن مشخصات
« پاسخ #41 : اکتبر 19, 2008, 01:30:41 pm »

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهدخداوند پذيرفت او را وارد اتاقی نمودکه جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودندهمه گرسنه نا اميد و در عذاب بودندهر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانندعذاب آنها وحشتناک بود!آنگاه خداوند گفت اکنون بهشت را به تو نشان می دهم او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شدديگ غذاجمعی از مردم همان قاشقهای دسته بلندولی در آنجا همه شاد و سير بودندآن مرد گفت نمی فهممچرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟با آنکه همه چيزشان يکسان است خداوند تبسمی کرد و گفت خيلی ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنندهر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد

براي اين پست, 3 كاربر تشکر کرده اند
MaryamS, ZaHrA, Mahdi_shahed
خارج شده است
Ali
کاربر حرفه ای
*
آفلاین آفلاین

رشته: Software Engineer
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 476

تشكر
-اهدا شده: 635
-دريافت شده: 475



ديدن مشخصات
« پاسخ #42 : اکتبر 19, 2008, 01:48:48 pm »

مردي با خود زمزمه كرد ، " خدايا با من حرف بزن. "
يك سار شروع به خواندن كرد .
اما مرد نشنيد .
فرياد بر آورد ، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد . اما مرد گوش نكرد .
مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت ، " خدايا بگذار تو را ببينم ." ستاره اي درخشيد .اما مرد نديد .
مرد فرياد كشيد ، " يك معجزه به من نشان بده " . نوزادي متولد شد . اما مرد توجهي نكرد .
پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري ." در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد ..

براي اين پست, 9 كاربر تشکر کرده اند
MaryamS, ADEL, Mahdi_shahed, morteza.z, Ardalan, محمدعلی, Azarpatgan, J@V@D, MahSHid
خارج شده است
Ali
کاربر حرفه ای
*
آفلاین آفلاین

رشته: Software Engineer
سال ورود: 86
تعداد ارسال: 476

تشكر
-اهدا شده: 635
-دريافت شده: 475



ديدن مشخصات
« پاسخ #43 : اکتبر 19, 2008, 02:36:39 pm »

توی دنیا فقط یه قلب هست که فقط برای تو میتپه اونم قلب خودته

براي اين پست, 2 كاربر تشکر کرده اند
Mahdi_shahed, MaryamS
خارج شده است
Cna
مدیر اسبق
کاربر درجه یک
*
آفلاین آفلاین

رشته: زيست شناسي- گياهي
سال ورود: 87
تعداد ارسال: 504

تشكر
-اهدا شده: 446
-دريافت شده: 481

. . .


ديدن مشخصات
« پاسخ #44 : اکتبر 20, 2008, 01:05:17 pm »

بابا بزرگم مي گفت : اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. اما اگه يه كم بيتر فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش اين همه فكر كردن رو نداره. پس، هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات باشه. پس هميشه سعي كن قدر چيزي رو كه امروز داري رو خوب بدوني چون فردا كه از دستش دادي خيلي ديره !
...
"هر كس آنچنان است كه احساسش مي كنند، نه آنچنان كه "هست" احساسش مي كنند" دكتر علي شريعتي
مي فهمي يعني چي؟

براي اين پست, 7 كاربر تشکر کرده اند
MaryamS, Ali, ADEL, taban, Elie, Mahdi_shahed, amanolahi
خارج شده است
صفحه: 1 2 [3] 4 5 ... 27
 

تگ ها:


 
پرش به :